|
خدایا، آتش مقدس « شک » را آن چنان در من بیفروز تا همه « یقین هایی » را که در من نقش کرده اند، بسوزد، و آن گاه از پس توده این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند. خدایا، به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر! خدایا، به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که بر زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، اما آن چنان که تو دوست می داری. « چگونه زیستن » را تو به من بیاموز، « چگونه مردن » را خود خواهم دانست. + نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 11:17 توسط mr-c2c |
|